تبليغاتX
قاقالیلی

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


ghaghaliliha

قاقاليلي

ghaghaliliha

http://ghaghaliliha.blogfa.com

قاقالیلی

قاقالیلی

قاقالیلی

قاقالیلی

قاقالیلی
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
قالب وبلاگ فال حافظ جوک SMS گالری تصاویر بلاگفا
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
 
موضوعات
 

 

 
 
تبلیغات
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  نیایش
مرتبط با :
ارسال شده در: چهارشنبه بیستم خرداد 1388
 

خدايا مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده

بگذار هر جا تنفر هست ، بذر عشق بكارم 

هر جا آزردگي هست ببخشايم .

هر جا شك هست ايمان ، هر جا ياس هست اميد

هر جا تاريكي است روشنايي و هر جا غم جاري است

شادي نثار كنم .

الهي توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم

پيش از آنكه مرا بفهمند ديگران را درك كنم

زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم

و در بخشيدن است كه بخشنده ميشويم .

و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم .

 

" فرانسيس آسيسي "

 

نوشته شده توسط قاقاليلي ,

  40نکته برای داشتن یک زندگی متفاوت، شکوهمند و پرانرژي
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه هفتم بهمن 1387

1.     Take a 10-30 minute walk every day and while you walk, smile. It is the ultimate anti-depressant.

1-     روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست.

  **********

2.     Sit in silence for at least 10 minutes each day.

2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید  

 3. Buy a TiVo (DVR), tape your late night shows and get more sleep.

3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید.

  **********

 4. When you wake up in the morning complete the following statement,   "My purpose is to__________ _ today."

4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم....»

  **********

  5. Live with the 3 E's -- Energy, Enthusiasm, Empathy, and the 3 F's--

 Faith, Family, Friends.

5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان).

  **********

 6. Watch more G movies play more games with friends and read more books than you did in 2006.

6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.

  **********

 7. Make time to practice meditation and prayer. They provide us with daily fuel for our busy lives.

7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند.  

  **********

 8. Spend more time with people over the age of 70 and under the age of six.

8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.  

 9. Dream more while you are awake.

9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.  

10. Eat more foods that grow on trees and plants and eat less foods that are manufactured in plants.

10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.

 

 11. Drink some green tea and plenty of water. Eat blueberries, seafood, broccoli, almonds & walnuts.

11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.

 

 12. Try to make at least three people smile each day..

12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.

 

 13. Clear your clutter from your house, your car, your desk, and let new energy into your life.

13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.

 

 14. Don't waste your precious energy on gossip, energy vampires, issues  of the past, negative thoughts or things you cannot control. Instead, invest your energy in the positive present moment.

14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید.

  **********

 15. Realize that life is a school and you are here to learn, pass all  your tests. Problems are simply part of the curriculum that appear and  fade away like algebra class but the lessons you learn will last a lifetime.

15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.

 

 16. Eat breakfast like a king, lunch like a prince and dinner like a  college kid with a maxed out charge card.

16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد.

  ********** 17. Smile and laugh more. It will keep the energy vampires away.

17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت.

  **********

 

 

 18. Life isn't fair, but it's still good..

18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست. 

  **********

 19. Life is too short to waste time hating anyone.

19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.

 

 20. Don't take yourself so seriously. No one else does.

20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.

 

 21. You don't have to win every argument. Agree to disagree.

21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها موافقت کنید.

 

 22. Make peace with your past, so it won't mess up the present.

22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.

 

  **********

 23. Don't compare your life to others'. You have no idea what their

 journey is all about.

23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.

 

 24. Burn the candles, use the nice sheets.  Don't save it for a special occasion. Today is special.

24- از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است.

  25. No one is in charge of your happiness except you..

25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.

 

 26. Frame every so-called disaster with these words: "In five years, will this matter?"

26- همه باصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟»

 

 27. Forgive everyone for everything.

27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.

 

 

 

 28. What other people think of you is none of your business.

28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.

 

 29. Time heals almost everything. Give time, time.

29- زمان ، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.

 

 30. However good or bad a situation is, it will change.

30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.

 

 31. Your job won't take care of you when you are sick. Your family and friends will.  Stay in touch  kindly.

31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد،خانواده  ودوستانتان هستند. با آنها با مهرباني  در تماس باشید.

  32. Get rid of anything that isn't useful, beautiful or joyful.

32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید.

  ********** 33. Envy is a waste of time. You already have all you need.

33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید.

  34. The best is yet to come. Wait a little …  

  34- بهترینها هنوز در راه اند. كمي صبر كنيد...

  **********

 35. No matter how you feel, get up, dress up and show up.

35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون.

  **********

 36. Do the right thing!

36- کار درست را انجام دهید!

  **********

 37. Call your family often.

37- اغلب با خانواده در تماس باشید.

  **********

 38. Each night before you go to bed complete the following statements:

 "I am thankful for __________." "Today I accomplished _________."

38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر... ممنونم.» «امروز به ... دست یافتم.»  

  **********

 39. Remember that you are too blessed to be stressed.

39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد.

  **********

 

 40. Enjoy the ride. Remember that this is Disney World and you  certainly  want a fast pass. Make the most of it and enjoy the ride.

40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد Disney World نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید.

 

نوشته شده توسط قاقاليلي ,

  رنگين پوست
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه هجدهم شهریور 1387

 وقتي به دنيا اومدم سياه بودم

وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم

وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم

وقتي ميترسم هم سياهم

وقتي سردمه سياهم

وقتي مريضم باز هم سياهم

وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود

وتو اي دوست سفيدمن:

وقتي به دنيا امدي صورتي بودي

وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي

وقتي ميترسي زرد ميشي


وقتي مريضي سبز ميشي

وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي

وتو به من ميگي رنگين پوست ؟!

اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سیاه پوست افریقایی

نوشته شده توسط قاقاليلي ,

  چند جمله زیبا از كلام بزرگان
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه هجدهم شهریور 1387
حضرت محمد(ص): حربه ضعیفان شکایت است.

بیکن: برای خوشبختی باید موقعیتهای مناسب ایجاد کنیم نه اینکه در انتظار آن باشیم.

کنفسیوس: به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستید یک شمع روشن کنید.

ونگوک: کسی که رحم و محبت می آفریند زندگی خلق میکند.

ایزاك نیوتن: اگر من توانسته ام دورترها را ببینم، به این علت بوده است كه بر شانه های بزرگانی همچون ارشمیدس ایستاده ام.

آلبرت اینشتین: سعی نكنید موفق باشید، سعی كنید مفید باشید.

آلبرت اینشتین: فرصت های مناسب معمولا در میانه مشكلات و دشواری ها رخ می نمایانند.

آیزاك آسیموف: اگر علم بشر مشكلاتی را نیز پدید آورده است،‌ با اتكای به جهل نمی توان بر این مشكلات فایق آمد.

آیزاك آسیموف: زندگی شیرین و مرگ آرامش بخش است. تنها انتقال بین این دو است كه درد آور است.

الكساندر دوما: چرا كودكان اینقدر باهوش و بزرگسالان تا این اندازه نادانند؟ شاید نظام آموزش همگانی است كه افراد را نادان بار می آورد.

برتراند راسل: در نامه ای به ولتر شاعر فرانسوی: مشكل اساسی دنیای امروز اینست كه افراد نادان لبریز از اطمینان و اعتماد به نفس و افراد هوشمند پر از شك و تردید هستند.

نوشته شده توسط قاقاليلي ,

  جمله هاي زيبا
مرتبط با :
ارسال شده در: شنبه نهم شهریور 1387

**پاسكال**

*آنقدر شكست مي‌خورم تا راه شكست دادن را بياموزم.

*** پطر كبير***

*انسان براي پيروزي آفريده شده است، او را ميتوان نابود كرد ولي نميتوان شكست داد.

***ارنست همينگوي***

*اگر بت‌ها را واژگون كرده باشي كاري نكرده‌اي، وقتي واقعاْ شهامت خواهي داشت كه خوي بت‌پرستي را در درون خويش از ميان برداري.

***نيچه***
*مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!

***كريستوفر مارلو***

*خيال انگيز و جان پرور چو بوي گل سراپائي
نداري غير از اين عيبي كه مي‌داني كه زيبائي


**رهي معيري**

*شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.

**ولتر؛ نويسنده فرانسوي**

*وقتي «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه كند، دنيا طعم صلح را مي چشد.

***جيمي هندريكس***

*اگر از كسي متنفري از قسمتي از خودت در او متنفري، چيزي كه از ما نيست نمي‌تواند افكار ما را مغشوش كند.

**هرمان هسه**

*شايد چالاك‌ترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم، شايد بهترين و زيرك‌ ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم و اين كار هنر خود بودن است.

***لئونارد نيموي***


*هيچوقت نمي‌توانيد با مشت گره‌كرده دست كسي را به گرمي بفشاريد.

***گاندي***


*براي تربيت اراده بهترين زمان ايام جواني است.

 ***فيثاغورث***

*كسي‌كه حفظ جان را مقدم بر آزادي بداند، لياقت آزادي را ندارد.

***بنجامين فرانكلين***

*وقتي انسان دوست واقعي دارد كه خودش هم دوست واقعي باشد.

**امرسون**

*هرگز مردي ولو بسيار نادان را نديدم كه از وي چيزي نتوانسته‌ام بياموزم.

***گاليله***


*زيبايي ناپايدار و فضيلت جاودانه است .

***گوته***


*مراقب باشيد چيزهايي را كه دوست داريد بدست‌آوريد وگرنه ناچار خواهيد بود چيزهايي را كه بدست آورده‌ايد دوستداشته‌باشيد.

***جرج برنارد شاو***


*من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايي كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايي را هم اجابت كند، همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخي به آن داده نمي‌شود و زشتي سوداگري را به اين مبادله راهي نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايي شروع مي‌شود كه ديگر هيچ انتظاري براي گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت».

**دژ ـ آنتوان سنت اگزوپري**


*مردها را شجاعت به جلو مي‌راند و زنها را حسادت.

**برنارد شاو**

*زن زشت در دنيا وجود ندارد فقط برخي از زنان هستند كه نمي‌توانند خود را زيبا جلوه دهند.

**برنارد شاو**


*هيچ چيز بهتر از كار كردن بجاي غصه خوردن، آدمي را به خوشبختي نزديك نمي‌سازد.

*** موريس مترلينگ***

*يا چنان نماي كه هستي، يا چنان باش كه مي‌نمايي.

**بايزيد بسطامي**


*شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص.

*بدترين و خطرناكترين كلمات اينست:«همه اين جورند».

** تولستوي**


*نمي‌توانيم كاري كنيم كه مرغان غم بالاي سر ما پرواز نكنند اما مي‌توانيم نگذاريم كه روي سر ما آشيانه بسازند.

 

 

نوشته شده توسط قاقاليلي ,

  گم شده
مرتبط با :
ارسال شده در: دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
گم شده

 

هر كسي در پي چيزي است و من در پي خود

يافت شايد نشود آنچه كه من مي خواهم...

مدتها بود كه احساس بي خودي مي كردم ،

احساس تنهايي ،

احساس پوچي ،

احساس هيچي...!

تصميم گرفتم به خودم بيايم ،

تصميم گرفتم خودم را بشناسم ،

" من عرفه... "

تا شايد گمشده ي واقعيم را بيابم.

وقتي كه نزديك بود به خودم برسم و خودم را بيابم ،

وقتي كه مي خواستم خودم را بشناسم ،

وقتي كه مي خواستم خودم را پيدا كنم ،

انگار خودم رفته بود ، انگار خودم وجود نداشت ،

بدنبال اثري ، نشاني ، سايه اي ...از خودم بودم

اما دريغا !

نه اثري . نه نشاني . و نه حتي سايه اي ......

همه رفته بودند ...

همه با خودم رقته بودند ،

هر چه گشتم نيافتمشان ،

انگار آب شده بودند و رفته بودند به زمين

انگار بخار شده بودند و رفته بودند به هوا

تنهاي تنها بودم و بي خود بي خود !

در بياباني برهوت ، نه ، سايد در خلائي موهوم !

گفتم خودم را صدا بزنم ، دستهايم را تا كنار گوشم بردم

و با تمام قدرت فرياد زدم ،

نمي دانم ؟

اصلاً دستي داشتم ؟ گوشي داشتم ؟

قدرتي داشتم ؟ صدايي داشتم؟

از شما چه پنهان حتي صداي خودم را هم نشنيدم !

مي خواستم به خودم فكر كنم ، قدرت فكر كردن هم نداشتم ،

انگار اصلاً خودم وجود  نداشت .

مي گويند هر انساني در آسمان ستاره اي دارد ،

به آسمان نگاه كردم

شايد ستاره ام را ببينم ، ولي

حيران ماندم ، چون همه ي ستاره ها شبيه هم بودند

شايد آسمان بي ستاره بود ،

نتوانستم ستاره اي ببينم

يا ستاره ي خودم را از ديگر ستاره ها تشخيص دهم ،

با اينكه مي دانستم اگر ستاره اي هم داشته باشم

كوچكتر از ديگر ستاره ها است ،

اما نمي دانم چرا ،

چرا دوست داشتم بزرگترين ستاره را از آن خود بدانم

مانده بودم كه كدام ستاره را تعقيب كنم

و از آن خود بدانم و بنامم

كه ناگهان آسمان هم ابري شد ، ابر همه ي آسمان را فرا گرفت ،

انگار ابر فقط ماه را نپوشاند ، ماه را ديدم ،

مي دانستم كه ماه از آن همه است ،

همين باعث اميدواريم شد ، و مانع ياسم ...

شنيده بودم كه از انسان رد پايي مي ماند ،

رد پايي در برف ، رد پايي در شن ،

رد پايي بر خاك ، رد پايي بر...

گفتم چطور است در پرتو نور ماه رد پاي خودم را بيابم

و بدنبال خود بگردم ،

ولي باز ماندم ، يعني نتوانستم رد پايم را تشخيص دهم ،

يعني رد پاها آنقدر زياد بود كه نفهميدم

كدام يك رد پاي خودم است ،

هميشه بزرگترين را از خود مي دانستم ،

يعني دوست داشتم  اينطور باشد ،

به فكر پيدا كردن بزرگترين رد پا بر آمدم ،

ناگهان بادي شروع به وزيدن كرد

و روي خاكهاي نرم و شن هاي روان

همه ي رد پاها را محو نمود  ،

حالا من بودم و نور خيره كننده ي ماه

و زميني كه در جلوي مهتاب خفته بود

چشمانم را بستم و به فكر فرو رفتم ،

كدام فكر ؟

نمي دانم !

تصميم گرفتم به هر صورتي كه هست حركت كنم ،

بالاخره حركت كردم ، اول برايم مشكل بود

ولي هر چه مي رفتم انگار پاهايم روانتر مي شد

و وجودشان را احساس مي كردم ،

در ضمن دريافته بودم كه اگر بنا باشد به ستاره ي ديگران

يا جاي پاي ديگران نگاه كنم هيچوقت به جايي نخواهم رسيد ،

به هر حال حركت كردم

و در حال حركت كم كم چشمانم را گشودم ،

رفتم و رفتم و رفتم ...

تا به تاريك روشناي سحر رسيدم ،

به آستانه ي هستي ، به مرز بودن و خود بودن   ....!

در همين هنگام صداي اذان وجدانم نيز بلند شد     ...

... اللّه اكبر ، اللّه اكبر ...

مي بايست نماز مي خواندم ،

به دنبال آبي براي وضو گشتم ،

در همان نزديكي ها چشمه آبي روان و جوشان يافتم ،

خودم را در كناره ي آن در زلال آب ديدم   ...

ستاره ها محو شده بودند ، جاي پاها نبودند ،

ماه نيز رفته بود تا خوشيد درخشان بيايد   ....

ولي من خودم را يافته بودم ،

در زلالي آب و پاكي ...!

وقتي به نماز ايستادم

صداي گمشده ام را نيز از ته قلبم شنيدم  ...

صبح هنگام

لاله ها و بلبلها

بر من سلام مي كردند

و پيدا شدن گمشده ام را تبريك مي گفتند... .

 

منبع :     كتاب

                                   قاصدكها در باد

                                                        به قلم : حسين ميرزا بيگي

نوشته شده توسط قاقاليلي ,

  كتيبه مهدي اخوان ثالث
مرتبط با :
ارسال شده در: جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
 و با زنجير
 اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
 به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
 چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
 پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
 گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
 و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت : بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
 و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
 هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
 هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
 ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
 خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان ! او همچنان خاموش
 براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
 پس از لختي
 در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
 بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود 
 
نوشته شده توسط قاقاليلي ,

  پریا احمد شاملو
مرتبط با :
ارسال شده در: جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
 
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
 
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک  روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
 
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
 
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
 که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
 
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
 
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
 
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
 
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
 
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
 
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!


نوشته شده توسط قاقاليلي ,

  اين تيغ روى دستها دراز مى‏كشد قاسم ملااحمدى
مرتبط با :
ارسال شده در: جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
به هيچ چيز فكر نكن. قرار نيست اتفاق خاصى بيفتد. يك‏بار ديگر ليست را نگاه كن بايد همه را برداشته باشى. بله حتماً بايد نوار متاليكا همراهت باشد. بايد صداى گيتار، صداى تو را خفه كند. سيگار و سيگار و بعد شراب. سرخى كه ببينى مى‏ترسى. شراب بوى خون را كمرنگ مى‏كند. داستانت را هم كه برداشتى. اسمش را بگذار «اين تيغ روى دستها دراز مى‏كشد». براى تو چه اهميتى دارد كه بعد از تو چه فكرى مى‏كنند. حالا كه قرار است بميرى بهتر است همه چيز همراهت باشد. روزنامه‏ها حتماً اسمت را تيتر مى‏كنند: نويسنده منزوى آخرين داستانش را...
    تا اينجا را بنويس. يك سيگار روشن كن. دستت را با حوله خشك كن بنشين روى سراميك‏هاى يخ حمام و دستها، دستها. دستها مى‏گويند: ما بالا مى‏رويم و پايين مى‏آييم. همين.
    به چشمها بگو كه پلكها را ببندند.
    و چشم: من بخار را مى‏بينم كه هى توى خودش مى‏پيچد.
    سرت را بلند نكن. بخار كه ديدن ندارد. همين‏طور مى‏پيچد درون خودش. سفيد سفيد.
    همان‏طور كه مى‏دانى تو بايد داستانت را از روى همين طرح داستانى بنويسى. پس گوش كن به صداها و بنويس.
    گوش: صدهاى قطرات آب كه به كاشيها مى‏خورد بم مى‏شود.
    چشمها: ما بخار آب را مى‏بينيم. همه چيز سفيد مى‏شود.
    دستها: ما فقط...
    مغز: روايت من بايد...
    چشم و گوش بسته اينها را بنويس. چشمها را كه بستى. گوشها را هم كيپ بگير. حالا دستها را لاى موهايت فرو كن، و بياور پايين تا روى سينه‏ها. دكمه‏هاى پيراهن را يكى‏يكى با تكان تند مچ باز كن.
    چشم: ضبطصوت‏
    دست: نوار و بعد سيگار
    چشم: كبريت‏
    گوش: صداى گيتار
    دماغ دود را قر مى‏دهد با لبها، لب كه باز مى‏كنى حتماً بايد زمزمه‏اى زير لب داشته باشى و دستها پايين‏تر مى‏آيند.
    حالا دكمه‏هاى شلوار. دستها: ما فقط، ما فقط و دستها...
    اين تيغ را روى كاغذ خشك كن و از اين شراب داخل ليوان بريز. آتش سيگار را روى موهاى سينه‏ات بگير. گوش نبايد صدايى را بشنود.
    گوش مى‏گويد: جزى كرده بود مو.
    و مو كه: سوختم، سوختم.
    مادر مى‏كوبد بر دستهاش و صورتش را مى‏مالد به خاك. اينها را مغز مى‏گويد. مى‏گويد كه قرار است اين‏طور بشود.
    چشمها مى‏گويند: جنازه را مى‏بينند كه دارد روى مچهاى بريده‏اش پنبه مى‏چپانند تا خون...
    و خون خودش را مى‏خورد كه چرا همه ماجراهاى تراژيك بايد به او ختم شوند.
    و دست: سوختم، سوختم.
    و سيگار كه رها مى‏شود و جز...
    اين را گوشها مى‏گويند و چشمها كه همزمان ديده و شنيده‏اند.
    مغز مى‏گويد: كاغذها را ببر بيرون از حمام، خيس مى‏شوند.
    اين كار را نكن، به اين صداها گوش نكن.
    بنشين يكبار با خودت مرور كن كه چه كارى بايد انجام دهى. فكر كن حشيش كشيدى، بعد داستانت را هم نوشتى و شراب را هم رويش نوشيدى و رگت را هم زدى، آخرش چى؟ مى‏خواهى سر كى كلاه بگذارى؟... اينها را رويا پشت گوشى گفته بود و تو برايش خوانده بودى تكه‏اى از داستان را كه بايد مى‏گنجاندى توى داستانت و فقط به يك فلاش‏بك احتياج داشتى تا تو را به شش سالگى ببرد.
    گفته بودى: مى‏خواهم جاى تركه‏ها را ببرم تا پياز داغش را زياد كرده باشم.
    گفته بود: داستانهاى قبلى‏ات هم همين‏طور آبكى بودند. مثل داستان همان مردى كه عاشق خودش شده بود. و خواسته بود كه نخوانى و تو خوانده بودى كه گفته بود: تركه تيغ‏دار مى‏خواهى يا بى‏تيغ و شمرده بود بى‏تيغ ده تا و تيغ‏دار پنج تا...
    مداد رنگيهام را دزديده بودند، دو تا از شش تا را. چيزى حدود شش سال داشتم. توى ده بوديم. من و حميد رفته بوديم مثلاً قبل از مدرسه، كه پايه‏مان قوى شود. زن‏دايى‏ام معلم بود. معلم ابتدايى، و دايى‏ام معلم راهنمايى. خواهرم پولهايش را جمع كرده بود و يك بسته مداد رنگى خريده بود و من ذوق مى‏كردم كه فقط من مداد رنگى دارم و حالا دو تاى آنها را دزديده بودند، و من گريه مى‏كردم و دايى كه مى‏زد كف دستهام.
 گوش مى‏گويد: صداى بوق مدام مى‏آمد. گوشى را آن طرف خط قطع كرده بودند.
    مغز مى‏گويد: اختيار از دستم رفته بود. كلمات بى‏اختيار تكرار مى‏شدند.
    و لب كه فقط خودش را جمع مى‏كند، و دست كه شير آب را باز مى‏كند و فرچه مى‏كشد روى صابون. گونه‏ها قلقك مى‏شوند و تيغ صورت را مى‏برد. سينه‏ها مى‏لرزد. و روده‏ها مى‏گويند: مى‏خواهيم بيرون بياييم از گلو.
    پاها خم مى‏شوند رو به عقب و سينه خودش را خالى مى‏كند. لرز تمام بدن را برمى‏دارد.
    دهان گفته بود: من جسم تو را كشف مى‏كنم و تو هم جسم مرا.
    رويا تُف كرده بود روى چشمها. اينها را چشم‏ها مى‏گويند كه وغ زده بودند و دستها كه تأييد مى‏كنند كه سفت بغل كرده بودند و مغز كه تأكيد مى‏كند: كشفى نبوده فقط لرز بوده و حسى كه مى‏تواند توصيفش كند.
    گفته بود: اينها را حتماً توى داستانت بساز. يك نويسنده خوب كسى است كه آوانگارد باشد و بتواند اين حقيقت را درون وجود خواننده تكان بدهد. چون ما همه يك‏جورهايى سعى در پنهان كردن اين مفاهيم داريم.
    خارج از اين مفاهيم داستانت را بنويس. تئورى بافى نكن و خودت باش. بايد بنويسى كه چرا ديگر نمى‏توانى بنويسى.
    بنويس: چقدر خوب شد كه آبخور داستان‏نويسى به شيوه رفيقمان را رها كردى، منتظر داستانهاى خوبت مى‏مانم.
    اين را كسى گوشه كتابت نوشته بود و تو ديگر نمى‏نوشتى.
    اصلاً خسته نيستى. پاها مثل هميشه دروغ مى‏گويند. بلند شو كمى قدم بزن. روى همين 23 سراميك كف حمام. خسته شده بوديم. عرق كرده بوديم. 16 ساعت جمع شده بوديم روى هم داخل كفش و كر و كور شده بوديم. از بس توى گوشمان صداى گيتار بود و «صد سال تنهايى» ماركز را خوانده بوديم؛ ما كه چيزى نمى‏فهميديم. اين همه ولع براى رسيدن. اينها را مغز مى‏گويد و پاها؛ همراه با چشمها و گوشها كه سرخ و كيپ شده‏اند و دهان كه گس شده است و لب ور مى‏چيند.
    بنويس رويا ايستاد كنار مقبره خيام و عكس گرفتى و سيگار كشيديد و او گفته بود: فراموشش كنى كه به درد هم نمى‏خوريد.
    اينها را كه نوشتى سكوت نكن، داد بكش، سرت را بكوب به ديوار. بنويس كه: اگر خبر مرگ را بشنود دنبال جنازه كه بگوييم نه، او سر خاك كه مى‏آيد.
    و چشمها: حتماً، حتماً كه گريه هم...
    مغز مى‏گويد: اگر بنويسد كه مى‏آيد سر خاك، حتماً  كه گريه هم مى‏كند و دسته گلى هم لابد مى‏آورد براى روى قبر.
    بنويس، بنويس كه گلها را پرت كن روى زمين و دستها را حلقه كن دور بازوهاى مادرم. طورى كه همه بفهمند دوستم داشتى.
    اصلاً تو هم فرياد كن از توى قبر كه به خاطر او... فقط به خاطر او.
    بنويس مگر نمى‏گويند: «دل به دل راه دارد»
    اينها را مرتب بنويس. درباره مجلس زنانه شب سوم و هفت هم بنويس. بنويس سر تا پا سياه مى‏آيد داخل مجلس و همه هم راجع به او حرف مى‏زنند. و صداى قارى هم كه بايد بيايد: الفاتحه مع الصلوات...
    لبها: آب كه روى قبر بپاشد خنك مى‏شويم.
    زبان: عطش كه بگيرى حتى شما چشمها هم دودو مى‏زنيد.
    و تن: خسته شدم، كمرم درد مى‏گيرد از بس كه بايد طاق‏باز بخوابم.
    چشمها مى‏بينند كه كرم برداشته‏اند.
    ننويس، اين حرفها را ننويس. فقط به اين فكر كن كه خون شتك مى‏زند روى ديوار و روى تنت خشك مى‏شود دلمه‏هاى خون. و عكاس حتماً از چشمهاى وق زده‏ات عكس مى‏گيرد. ولى قبل از بريدن رگها حتماً ليف بزن. تميز كه باشى چهره‏ات عرفانى مى‏شود. بعد مچها را ضربدرى ببر كه فكر نكنند كه ترسيده بودى. وصيت‏نامه هم اگر آخر داستانت بنويسى بد نيست. راجع به رؤيا هم بنويس. اصلاً اين داستانت را تقديم به او كن: براى رويا به خاطر همه چيز...
    بلند شو، كاغذها را جمع كن. مواظب باش دستت خيس نباشد. يك سيگار هم بكش. و حالا مادر صدايت مى‏كند. دوش بگير و بعد برو بيرون.
 منبع:الفبا
نوشته شده توسط قاقاليلي ,

  پايانی که آغاز نداشت. علي آرام
مرتبط با :
ارسال شده در: جمعه بیست و پنجم مرداد 1387

 پسر جوان برای چندمين بار به مادرش گفت: «اگه اتوبوس را از دست بديم، دير می رسيم به کلاس... ها!» و از نزديک مادرش که جلوی آينه ايستاده بود، فاصله گرفت و سيگاری روشن کرد. حالا ديگر مادرش به سيگار کشيدن او خرده نمی گرفت، بخصوص عصرهای جمعه که او را با اتوبوس به کلاس آموزش زبان می برد و آنجا دو و نيم ساعت منتظر می ماند تا با هم برگردند. اين کلاس برای خانمهای خارجی بود که سنشان بالا بود و مدرسه نمی رفتند.
مادرش پس از سالها زندگی کردن در اينجا هنوز نه می توانست صحبت کند و نه به تنهايی به مرکز شهر برود. با اينکه کلاس کمکی به يادگيری زبانش نکرده بود، اما تنها دلخوشی زندگيش همين کلاس بود که با چندتا زن ترک همسن و سال خودش دوست شده بود. پسرش هم از خدا خواسته بود تا هرهفته به بهانه اينکه او را به کلاس می برد، پول سيگارش را بگيرد.
مادرش همچنان جلوی آئينه ايستاده بود و روسری هاش را امتحان می کرد. هيچ کدام از آنها را دوست نداشت. فقط يکی را می پسنديد که از بدبياری کمی کوچک بود و وقتی زير گردنش گره  می زد، موهاش از زيرآن می زد بيرون و گردنش ديده می شد، برای همين با خودش غُر زد: «هفت مارک پولشو دادم، اما مثه آب دهنه. صدتا اينا کار يک روسری خودمان را نمی کنه.»
جوان با دلخوری به مادرش خيره شده بود و حرص می خورد. در اين مدت هيچ نتوانسته بود بخودش بقبولانداز طرز لباس پوشيدن مادرش خوشش بيايد، بخصوص وقتی دوستاش او را می ديدند. لااقل دلش می خواست روسری نداشته باشد. چند پک محکم به سيگارش زد و خواست بگويد، اين ها روسری نيست و دستمال گردن است. اما اين را نگفت. ترسيد وادارش کند با هم بروند و آن را پس بدهد. بعد هم تو فروشگاه ها به دنبال روسری راه بيفتد.
يک کم ديگه که گذشت، در را به آهستگی باز کرد و ته سيگارش را بيرون انداخت و يکی ديگر روشن کرد و با بی حوصلگی گفت: «مامان، اون سبزه را سرت کن بزرگه و بهت  هم مياد.»
مادرش می دانست اون با اينکه از بقيه بزرگتر است، اما او را جلف و سبک نشانش می داد. بخصوص پولک ها و مرواريدهای حاشيه اش که وقتی سرش می کرد از دوطرف سرش آويزان می شد. برای همين به حرف پسرش گوش نداد و يک بار ديگر سعی کرد همانی که تازه خريده بود امتحان کند. رنگش را می پسنديد، خاکستری بود و با حاشيه تيره. فکر کرد کاش کمی بزرگتر بود، چه بهش می آمد. اما موهای خاکستری کنار گوش و شقيقه هاش که از زير آن بيرون زده بود، برايش ناخوشايند بود.
پسرش اين بار پيش آمد و دستش را کشيد و گفت: «مام ميخوای تا صب جلوی آينه وايستی خودتو نگاه کنی؟»
مادرش به ناچار به همان روسری بسنده کرد و راه افتاد، اما همزمان با غرغر گفت: «دوس ندارم اينجوری صدام کنی. کوچک که بودی مادر صدام می زدی. لااقل بگو مامان.»
جوان هيچی نگفت و همراه مادرش از خانه بيرون آمد. هوا برای نخستين بار گرم و دم کرده شده بود. مجبور شد چند تا از دگمه های پيراهنش را باز کند. بعد نگاهی به روبرو انداخت. خانه های چند طبقه سيمانی چرکمرد روبريشان مثل هيولای مهيبی قد علم کرده بود.
سعی کرد جلوتر از مادرش راه برود، که اگر کسی آن ها را با هم ببيند فکر نکند با هم هستند، اما صدای مادرش را شنيد که می خواست بايستد تا با هم بروند. برگشت و نگاهی از حرص به او انداخت که توی مانتوی سرمه ای گشاد و کوتاه پنهان شده بود. احساس کرد هيکل باد کرده اش تو اون لباس بزرگ و تيره، زشت و بدقواره بنظر می رسيد. با لحن غمزده ای گفت: «اولين پولی که دستمان برسه، چند دس لباس برات می خريم تا بهت بياد و جوون نشونت بده.»
زن از لحن پسرش همه چی دستگيرش شد، اما به رويش نياورد و گفت: «تو اين مملکت عجيب غريب، مشکل آدم بتونه لباسی پيدا کنه که به فرهنگ ما بخوره.»
«نه مامان، منظورم لباسی که هم سنگين باشه و هم مد روز»
مادر باز هم متوجه احساس پسرش شده بود، اما می دانست آن ها به چيزهايی ديگه ای نياز داشتند، برای همين گفت: «مهمتر از لباس خونه است. من ديگه نمی تونم تو قوطی کبريت زندگی کنم.»
بعد در خيال خود مجسم کرد که خانه ای اجاره کرده اند که حياط دارد و باغچه ای با گل و سبزه درختان ميوه و حوضی که توی آن ماهی های رنگی ول بدهند و با خيال راحت ساعت ها با ماهی ها حرف بزند و لذت ببرد.
جوان هم از زندگی در اينجا خسته شده بود، گرچه مانند مادرش خانه هايی که حياط داشته باشد را دوست نداشت و عاشق آپارتمان بود، اما هر دو دريافته بودند که محيط اين جا بيش از اندازه دلگير وخسته کننده شده است. با آهستگی گفت: «همينکه رفتم سرکار اولين کار يک آپارتمان خوب اجاره می کنيم»
مادرش يک بار ديگر به ياد آورد پسرش چه رشته ای می خواند و قرار است چکاره شود. با اينکه بارها با او صحبت کرده بود تا منصرفش کند و نتوانسته بود نتيجه بگيرد، اما برای چندمين بار گفت: «نمی تونی يک رشته ديگه انتخاب کنی؟»
پسرش بهش جواب نداد، چون می دانست راجع اين موضوع بارها با هم بحث کرده بود. اما مادرش که نمی خواست کوتاه بيايد، همچنان که روسری اش را درست می کرد، گفت: «من که می گم همچی هم غيرممکن نيس. دوباره برا يه شغل ديگه نام نويسی کن. خواستی مي گم عموت بياد صحبت کنه.»
ـ «مامان، ما تو اين جامعه زندگی می کنيم. چرا نمی خوای قبول کنی؟ مگه دکترا زنا را معاينه نمی کنن؟ خوب شغلی که من انتخاب کردم، هم مشتری مرد داره و هم زن.»
بعد هم در دل آرزو کرد، کاش بجای مادرش يکی از اين زن های آلمانی بود که همه گونه امکانات برای بچه هاشان می گذاشتند.
مادرش گرچه قانع نشده بود، اما نخواست بيش از اين با پسرش يکی بدو کند. اما کمی که گذشت، نتوانست تاب بياورد، آهی کشيد و گفت: «اگه بدونی کی هستی، اين طوری فريفته اين چيزا نمی شدی!»
جوان اين جمله مادرش را آنقدر شنيده بود که از حفظ بود، برای همين تندی گفت: «خوب هم می دونم کی هستيم، بيچاره هايی که آواره دنيا شديم.»
مادر ايستاد و نگاه تندی به پسرش انداخت و گفت: «خودت خواستی، وضع ما که بد نبود، اگه بابات رفت، عوضش  من کار می کردم.»
از اينکه جواب مادرش را داده بود، پشيمان شد. هيچی نگفت و سرش را انداخت پايين و به رفتن ادامه داد. اما مادر دست بردار نبود: «تازه اگه بدونی پدربزرگت کی بوده و چگونه چند تا مهندس خارجی زير دستش کار می کردن اين حرفو نمی زدی.»
«خب فايده اش چيه؟»
«نه، بايد بدونی کی هستی، نباس خودتو گم کنی. اگه ما...»
اين بار حسابی عصبانی شد و داد زد: «مامان، يه کم به خودت بيا، دور و برتو نگاه کن ببين ما کجا هستيم.»
بعد هم با دستش به آپارتمانهای بزرگ و مدرن روبرو و مترويی که با سرعت دور می شد، اشاره کرد و گفت: «دنيا داره با اون سرعت سرسام آور جلو ميره، اما ما هنوز چسبيديم به اين حرفا.»
«خب به دُرُک که دنيا به کجا می ره، ما بايد راه خودمون را بريم.»
جوان ديد فايده نداره، تصميم گرفت چند قدم جلوتر برود و سر بسر مادرش نگذارد. اما در همان وقت سروکله چند تا سياه پوست پيدا شد که سرو وضع عجيب غريبی برای خودشون درست کرده بودند. مادر که سوژه پيدا کرده بود، به آن ها اشاره کرد و گفت: «اينارو نگاه کن، چطوری خودشونو گم کردن. چه رقتبار شدن.»
جوان زير لب غريد: «درحال حاضر وضع من از اونا رقتبارتره.»
مادر نفهميد و با کنجکاوی پرسيد: «چيزی گفتی؟»
نمی خواست بيشتر از اين در اين باره بحث کند، برای همين گفت: «بهتره راجع به يه موضوع ديگه صحبت کنيم، از خودمون و اينکه کی بريم پيش خاله و عمو.»
زن جوابی نداد، اما نم اشکی گوشه چشمانش پيدا شد. خواهرش زن برادر شوهرش بود و در شهر ديگری زندگی می کردند. آن ها بودند که تو گوشش خواندند به اينجا بيايد، بخصوص خواهرش خيلی اصرار کرد، حالا هم هر کدام توی شهر ديگری افتاده اند و به زور ماهی يکبار همديگر را می بينند. زن همچنان که به اين موضوع فکر می کرد، ناخودآگاه ياد گذشته اش افتاد و ياد وطن. بعد هم کودکی و بچگی هاش در ذهنش زنده شد. اون آسياب آبی که پدرش داشت و پشت آن باغ بزرگی بود و با خواهر و دوستاش می رفتند تو باغ بازی می کردند. می دانست که بهترين دوران زندگی اش آن موقع بود، چون بعد که پدرش آسياب را تبديل به کارخانه آرد کرد، مسائل مالی شروع شد و او را گرفتار کرد، آنقدر که کمتر به آنها می رسيد. بعد هم که ازدواج کرد هيچ وقت زندگی خوبی با شوهرش نداشت. دست آخر هم  مردش او را با سه تا بچه ترک کرد. باز جای شکرش باقی بود دو تا دختر بزرگش زندگی خوبی داشتند. حالا که فکرش را می کرد، دلش می خواست پسرش کمی که بزرگ شد و سر و سامان گرفت، او را  پيش خواهرش و عموش بگذارد و خودش برگردد وطن و کنار دختراش زندگی کند.
جوان حدس زد باز مادرش ياد وطن افتاده است، حالا ديگر می توانست احساس مادرش را بخواند. با اينکه خودش هيچ وقت دوست نداشت به گذشته اش فکر کند، اما با بودن در کنار مادرش نمی توانست از اين احساس فرار کند. گرچه چيز زيادی هم از گذشته يادش نبود، اما همان چند خاطره کم رنگ مايه عذاب و آزارش بود. روزهايی که پدرش آن ها را ترک کرده بود و مجبور شدند در زيرزمينی مرطوب و قديمی خانه پدربزرگ، با قالی های کهنه و پرده های تيره و رنگ و رو رفته زندگی کنند. اين خاطرات چنان برايش عذاب آور بود که روزهايی که تازه به اينجا آمده بود مرتب در ذهنش زنده می شد و هرشب خوابهای آشفته می ديد، که برگشته اند به وطن و در زيرزمين پدربزرگ زندگی می کنند. برای همين هيچ وقت دوست نداشت به گذشته فکر کند.
اين بار که نگاهی به مادرش انداخت، احساس کرد با چنان اعتماد بنفسی راه می رود که گويی مريم مقدس است. ناگهان دچار وسوسه شيطانی شد. هوس کرد کمی سربسرش بگذارد. تندی دگمه های پيراهنش را باز کرد و عينک مشکی دودی را به چشمانش زد. بعد هم گوشواره ای کوچک را توی سوراخ گوشش فرو کرد. اما فرياد مادرش او را از جا پراند.
«باز مث اجنبی ها خودتو درست کردی، چرا هفته يک بار که مي خواهی مرا پيش دوستام ببری، آزارم ميدی؟»
«اگه تو دوست نداری متمدن بشی پس مانع من نشو.»
«اينکه تمدن نيس، تمدن اينجايه.» بعد هم به سرش اشاره کرد.
جوان با لج گفت: «نه تمدن تو سر و وضع،  و رفتار آدمه.»
مادرش ايستاد و گفت: «من برمی گردم خونه. ديگه هيچ وقت هم نمی خواد مرا ببری. جواب عموت را هم خودت بده.»
جوان پاش را به زمين کوبيد و اول گوشواره اش را برداشت و بعد عينکش را؛ دست آخر دگمه هاشو بست و گفت: «برگشتم به اصل خودم.»
مادر از اينکه پسرش لجبازی نکرد اين بار، خوشحال شد. بعد هم فهميد کمی تند رفته است، چون دلنوازانه گفت: «آخه نباس فراموش کنيم ما کيم.»
جوان با سردی گفت: «اينجا کسی به اين موضوع اهميت نمی ده.»
«اما برا خودمان بايد مهم باشه.»
فهميد مادرش می خواهد باز شروع کند، بدون اينکه جواب بدهد دستهاش را تو جيب هاش فرو برد و تند کرد، چنانکه چندبار مادرش عقب ماند.
هنوز از اتوبوس خبری نبود، اما چند تا مسافر تو ايستگاه بودند. ميان آنها دوتا دختر جوان بودند که زمانی با هم تو يک مدرسه درس می خواندند. آنها با ديدن او جلو آمدند و خوش بش کردند، خواست با آنها بيشتر گرم بگيرد اما نگاه های مادر وادارش کرد کنار بکشد. احساس دلخوری گنگی در انديشه اش نسج گرفت. در اين مدت نگذاشته بود برای خودش دوست دختر پيدا کند. چند بار سعی کرده بود بزند زير همه چی و جلوی مادرش بايستد، اما نتوانسته بود.
                                      به ادامه ی مطلب روید...!

نوشته شده توسط قاقاليلي ,

تبلیغات

 
لیست دوستان

شعر نو
سياوش خيرابي
بهترين تفريحات اينترنتي
گروه دلنويسان ايروني
شركت تجارت الكترونيك اقتصاد گستر
دل آشنا
پرسپولیسی ها بیان تو + دانلود آهنگ ورزشی
صدای من
سالار
قالب وبلاگ
 

 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : NazTarin.Com